روایت تحلیلی از مراجعه به رواندرمانگر

آنچه فرد را وادار به مراجعه یا به عبارتی درخواست رواندرمانی میکند، یک ارزیابی شخصی از سمپتوم است. سمپتوم عبارت است رنجی است که شخص درخواست رهایی از آن را دارد. مددجو احساس می کند که چیزی درست کار نمی کند، در وجودش چیزی هست که او آن را نمی فهمد و یا از یک درد پنهان رنج می برد. به نوعی بن بست در زندگی اش رسیده است، حوادث ناخوشایندی مدام برایش تکرار می شود. در روابطش با دیگران مدام به همان بن بست ها می رسد به رغم تلاش هایش در کارش موفق نیست. فکرش درست کار نمی کند، خسته، مضطرب و افسرده است. قادر به تصمیم گیری نیست و افکار و اعمال تکراری؛ پشیمانی در مورد گذشته و یا ترسهای بی اساس زندگی اش را فلج کرده اند. زندگی زناشویی اش به بن بست رسیده یا همان اشتباهاتی را که به پدر و مادرش نسبت می داد، خودش در مورد فرزندش تکرار می کند و صدها مورد مشابه دیگر.

در مواردی تمام این دردها و رنج ها را تنها خود مددجو از آنها آگاه است و ممکن است دیگران اصلا احساس نکنند که مشکلی هست، اما در مواردی هم این دیگران هستند که در مورد فردی این ارزیابی را دارند که چیزی درست کار نمی کند، در حالی که ممکن است خود شخص اصلا چنین برداشتی در مورد خودش نداشته باشد.

اما نکته ی قابل توجه آن است که علی رغم وجود سمپتوم در فرد، همیشه موجب درخواست واقعی برای درمان نمیشود چرا که سمپتوم برای فرد یک ارضاء به همراه دارد!

فروید این ارضاء را نفعی میداند که به صورت نفع اولیه (Primary gain) یا نفع ثانویه (Secondary gain) قابل تفکیک است. اما لکان برای این ارضاء کلمه بسیار شیوا و غیرقابل ترجمعه “ژوئی سانس” (jouissance) را به کار برد. ژوئی سانس در ترجمه فارسی، لذتی شدید است که ایجاد درد و حتی انزجار می کند و شخص این لذت شدید را به صورت اشمئزاز و بیزاری حس می کند. ژوئی سانس، یک لذت مخرب، دردآور و کشنده است. بنابراین درخواست برای درمان زمانی پدید می آید که یا ژوئی سانس غیرقابل تحمل شده باشد و یا زندگی. در این صورت نوعی گسیختگی رخ داد است.

دیدگاهتان را بنویسید